داستان
شبهاي برفي
چيز غريبي نبود. براي هركسي ممكن بودپيش بيايد. و البته بري او هم، با آن ذهن شلوغش. خودش گفته بود، به شوخي: «انگار يكي از اين حمامهاي قديمي است، با خزينه و اشكوبهاي ترسناك، سايه روشنهاي وهم انگيز، و يك عالمه سر و صدا و هياهوي نامفهوم، غرقه درغلظت بخار ...»
براي هركسي ممكن بود پيش بيايد كه نتواند بفهمد چه كسي است كه اذيتش مي كند، يا چه چيزي است كه آزارش مي دهد. مخصوصا براي او با آن همه خاطرات درهم و برهمش. انگار با خاطرات يك لشكرآدم قاطي شده باشد. آدمهايي از همه جا. شناس و ناشناس. هميشه ميگفت: «سالهاست كه گرفتارش هستم.»
دلشوره اش رامي گفت، و آن ترس و نگراني گنگ را كه فكر ميكرد به گذشتههاي دور، به بچهگيهايش مربوط مي شود. اما مدتي است كه مي گويد: «ازيك شب برفي شروع شده.» و به ياد شبي ميافتد كه سر زنش دادكشيده بود.









